تبليغاتX
دیوانگی
 

 کسی چه می داند .. شاید پشت این خیال های خام که تو آنها را آشفتگی می نامی.. شاید پشت

این خنده های گاه به گاه ... این گریه های تغییر شکل داده شده  ... شاید پشت تمام این گلایه ها ..

کسی است که تنهاست .. بسیار تنها و ترسیده از این که هرگز  از پشت تمام اینها بیرون نیاید ..

 

+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 14:47 توسط مریم |

 

 من و تو و این روزهای تلخ چرا ؟

از این زهری که به کامم می ریزی .. از این زهری که به کامت می ریزم...

دلم چقدر برای تو تنگ شده ..همراه....

با منی هنوز ؟

چرا دلتنگ تر می شوم هنوز ..هر روز ...پس چرا......

دلم برای تو تنگ شده ...

یادت می ماند ؟....دلم ...تو ...همراه.....

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 15:54 توسط مریم |

 

  در نگاه آنها که پرواز را نمی فهمند  

هرچقدر اوج بگیری کوچکتر می شوی ......

+ نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 11:13 توسط مریم |

 

از دلت خبر ندارم اما چه خوب می خندی ..چه خوب لحظه های تلخ را به خنده ای پیوند می دهی

چه خوب می توانی بخندی در این هیاهوی گریه ...

از دلت چه می دانم ...از دلت چه می دانند ...اما چه خوب می خندی ...دیوانه ی عزیز من ....

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 12:19 توسط مریم |

 

 گریه کنم یا بخندم . .. تقویم ..این تقویم بی خیال می گوید روز خبرنگار است ..

تبریک ..تبریک به تقویم ...

دلم شاد نمی شود از این روز که روز من است انگار ...

انگار نه انگار .....

+ نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 13:14 توسط مریم |

 

 ۲۰ سالگی سن خوبی ست . آدم چقدر راه پیش رو دارد . یک عالم کار و چقدر حرف زدن ها ..

دانشگاه رفتن ها...کوه رفتن ها .. سینما رفتن ها .. خندیدن ها ...گریستن ها ...

وقتی ۲۰ سالت می شود چقدر امید داری ..امید به آینده ..آینده ای که هنوز خیلی از آن باقی ست

خیلی ..خیلی ..خیلی ...

وقتی هنوز ۲۰ سالت نشده منتظرش هستی تا زودتر برسد .. تا زودتر بزرگ شوی ..تا زودتر ..

وقتی هنوز ۲۰ سالت نشده تو را بکشند به جرم فکر کردن و جوان بودن ...

نفسم گرفته ... تصویر پیکر نحیف سهراب ۱۹ ساله زیر ترمه و گل تا ابد از ذهنم پاک نمی شود..

+ نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 9:35 توسط مریم |

 

  خدا را شکر که تو هستی ..که هنوز فکر می کنی ..که هنوز امید اینکه کسی هست را در دلم زنده

نگه می داری ..

خدا را شکر که هنوز آنقدر دیر نشده ..هنوز تو هستی که شاملو می خوانی ..که بیضایی را سنگ

 نمی زنی به حرف تلخی ..که اخراجی ها را نمی پسندی حتی به میلیون ها میلیون فروش...

خدا را شکر که تو هستی که بی تو دلم بسیار نگیرد و نپوسد و نمیرد ..که دلم به رنگ و لعاب ها و

 زرق و برق ها له نشود و بیهوده نشود ..

خدا را شکر که تو هنوز هستی ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 15:48 توسط مریم |

 

نگاهش می کنم که تمام نگاهش از تمام خواستن ها خالیست .. پشت سر چیزی نیست جز سایه ی

سال ها ..محو و خالی.. و پیش رو ..چیزی نیست ..

خیال می کند که تمام خیال ها را در خواب پیموده  و خواب می بیند که خواب دیده است..

چه خواب و خیالی !...

بخواب ..چیزی نیست ...

+ نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت 12:51 توسط مریم |

 

 از این حضور گاه بگاه نگرانی در لحظه هایی که تا سر می جنبانی بی صدا رفته اند ..

از این همه خیال .. این همه خیال دلشوره آور ..از این همه درد ...

امروز را مجال بده ..امروز که در عمق خاطره ای دور ..شادمانی را آرزو می کنم

امروز که تقویم به من می گوید که روزی دیگر است امروز که باید فرق داشته باشد

انگار با بقیه ی روزها ..

همیشه فکر می کنی فرق دارد ..که باید فرق داشته باشد و شاید منتظر معجزه

می مانی تا شب ..وقت خواب روز خاص دیگر تمام شده و تو نمی دانی که چرا

آنطور که باید می بوده ..نبوده است ..روز میلادت.

+ نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 12:33 توسط مریم |

 

 چه سعادتی ست وقتی که برف می بارد دانستن اینکه تن پرنده ها

گرم است..

+ نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 11:5 توسط مریم |