تبليغاتX
دیوانگی
 

اين روزها خواهر داشتن ،‌نعمتيه .. اين روزها كه هيچ دوستي ،‌به معناي واقعي ،‌دوست نيست

تمام دوستي ها يه قرارداده انگار كه هر موقع تموم بشه ،‌ديگه چيز خاصي باقي نمي مونه جز چند تا

تعارف مرسوم و يه كمي خاطره و يكي دوبار زنگ زدن توي روزهاي خاص .

نمي خوام ........ اصلن دوست نمي خوام ...دلم يه خواهر مي خواد ... يكي كه هيچ وقت براي

زنگ زدن بهش معذب نشم ... يكي كه اگه باهاش دعوام شد و گيس و گيس كشي هم كرديم

باز عاشق هم باشيم ...يكي كه بدونم واقعن صلاحم رو مي خواد و حرفاش و توصيه هاش از روي

حسادت نيست ...يكي كه هر حرفي رو بهش بشه زد و نگران چيزي نبود .... يكي كه شبيه خودمه

واي چقدر خوب مي شد  ... چقدر خوب بود اگه يه خواهر داشتم ... اين روزها خيلي احساس مي كنم

كه بهش احتياج دارم  .... خيلي......

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 تیر1390ساعت 14:35 توسط مریم |

 

 دخترک شلوار جین آبی و مانتوی مشکی تنش بود . شالش را طوری بسته بود که با هر وزش باد

مجبور می شد دستش را روی قسمتی از آن بگذارد تا به هم نریزد . چشمهایش را از پشت عینک

نمی شد دید اما فکر می کنم مهربان بودند .

همانجا کنار خیابان ایستاده بود و نمی دانم کجا را نگاه می کرد اما منتظر بود . گاهی رفت و آمد

عابران حواسش را پرت می کرد و گاهی انگار که با خودش زمزمه کند چیزهایی زیر لب می گفت و

لبخند کوچکی می زد .

آن روز در آن بعداز ظهر گرم تابستان نمی دانم چرا نگاهم روی دختر لاغر کنار خیابان ثابت مانده بود

دلم می خواست همانجا بایستم تا محبوبش سر برسد . هوس کرده بودم انعکاس آن شادی دلخواه و

کودکانه را در نگاهش ببینم ...هرچند که چشم هایش پشت عینک بود .....

+ نوشته شده در شنبه 7 خرداد1390ساعت 15:0 توسط مریم |

 

 نمی دانم چقدر طول کشیده ... از همان وقتی که آن ضربه ی لعنتی خورد توی سرم ... همان وقتی

که حس کردم چیزی ته حلقم فرو ریخت و چشمهایم عجیب سوخت ... عجیب ...شبیه همان حسی

که هیچ وقت نداشتمش تا به حال .. بسیار شبیه هیچ چیز ...

نمی دانم چقدر طول کشیده .. نمی دانم کی خوابم و کی بیدار ... تصور گذشت زمان مثل حبابی

بی رمق روی آب ذهنم می ترکد ... می ترکد .. می ترکد  و من هنوز حس می کنم که از آن ضربه ی

لعنتی گیج هستم ...با اینکه مدتهاست خون های لخته شده را شسته و تمیز کرده اند ...

تمیز ... بسیار تمیز .....آنقدر که انگار هیچ وقت خونی نبوده و نه اصلا سری ....

سرم درد می کند ....همیشه درد می کرده .... به آن ضربه ی لعنتی بیچاره چه مربوط ...

+ نوشته شده در یکشنبه 8 اسفند1389ساعت 14:20 توسط مریم |

 

 افسوسی در کار نیست . به این فکرها که مثل کرم در ذهنم وول می خورند اعتنا نکن .

در این آینه چیز خاصی برای دیدن نیست و چه کسی می داند که اصلا شاید آینه ای هم در کار نباشد .

حوصله ی کلمات سر می رود گاهی و تو به این بی حوصلگی هم اعتنا نکن .

من به این ساعت ها اعتماد ندارم . این توقف سمج ابدی هم که چنگی به دل نمی زند . رفتن و ماندن

واژه هایی گنگ هستند در فرهنگ لغات  انگار. من به هیچ کدامشان اعتنا نمی کنم و خوب که فکرش را

بکنی افسوسی در کار نمی ماند .

پس اعتنا نکن....

+ نوشته شده در یکشنبه 12 دی1389ساعت 8:35 توسط مریم |

 

  دوست دارم جادو را  . عاشق آن چوب جرقه زن اسرار آمیز هستم که هرکاری که می خواهی

برایت انجام می دهد . اصلا عاشق غول چراغم و آن دود دوست داشتنی . جادو .. وای جادو....

کجایی ای غول عزیز .....

+ نوشته شده در یکشنبه 21 آذر1389ساعت 13:36 توسط مریم |

 

  ساعت سه همیشه برای هرکاری که آدم می خواهد بکند یا خیلی دیر است و یا

خیلی زود..لحظه ای غریب در بعدازظهر..

"تهوع ـ سارتر"

این روزها مشغول خواندن دوباره اش هستم.

+ نوشته شده در شنبه 1 آبان1389ساعت 15:35 توسط مریم |

 

  سلام همیشه زنجیری است از من تا تو ...پیوسته از کلمات و یا حتی سکوت ...سکوتی که 

بودنش دلچسب است ....کلمات را که دیگر نگو.....

پس سلام....سلام.....سلام.....

خداحافظ را اما دوست ندارم ..چرا که یعنی پایان گفتگوی من و تو ..بی انتظار کلمه ای تازه و یا حتی

سکوتی که به کلمه ای شکسته می شود آخر ...خداحافظ یعنی من ... بی تو....

بگذار همیشه بی خداحافظ سلام کنم .... بی ترس از انتظار پایان.....در انتظار همیشه شنیدنت....

پس سلام....سلام.....سلام.....

+ نوشته شده در سه شنبه 27 مهر1389ساعت 8:51 توسط مریم |

 

  در خواب راه می روم

در خواب داد می زنم

 خواب هایم را نمی شنوی

همپای خواب هایم قدم نمی زنی.....

+ نوشته شده در چهارشنبه 31 شهریور1389ساعت 12:49 توسط مریم |

 

 افسوس که چقدر باید افسوس خورد .

می پرسی: باز چی شده ؟

چیزی نیست . همان نگرانی تازه که اسمش را گذاشته ام « پشه ی ذهن »

نگرانی از تیک و تاک ساعت . از دقیقه ها و ساعت ها که می گذرند ... نه مثل قبل تر ها ..نه .. این بار

قضیه فرق می کند .  مثل ماهی شده اند این روزهای لعنتی . تا به خودت می آیی لیز خورده اند

و رفته اند.

آنوقت ها اما ..نمی دانم یادت هست یا نه ؟ روزهایمان کش می آمد ..آرزو می کردیم بگذرند زودتر ..

آن روزهای لعنتی ...این روزهای لعنتی...

اه...بازهم که آمدی......

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 13:25 توسط مریم |

 

  با تو تا آخر این دنیا هستم و تا آخر تا دنیا هم ...اگر تو بخواهی...

خواب این روزهای تب دار چه آشفته می شود اگر خیال با تو بودن رنگ آمیزیش نکند ...

از خوابیدن بی تو می ترسم ..از خواب ماندن در بعدازظهرهایی که به شب می رسند بی هوا ..که

نمی دانم شب بوده یا روز و تو کجا بوده ای و کجا هستی ...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 14 تیر1389ساعت 9:32 توسط مریم |