روزهای ابری را دوست دارم . نه چندان ..اما چه خوب است که هوای پاییز در دلت می نشیند ..
آرام آرام ...و تو هیچ دلیلی نمی خواهی برای همان دلتنگی همیشگی که گاه به گاه سراغت می آید
حتی در روزهای آفتابی و آن وقت است که اوضاع دلت با گرمای خورشید جور در نمی آید و دلت از این هم
می گیرد ...
پاییز اما حکایت دلتنگی خودش را دارد و همان بهانه ناب همیشگی ... همان ابر های سیاه
دوست داشتنی و میل به غمگین بودن که سرخوشی خاصی می دهد گاهی .. مثل زخمی که از کندن
آن لذت می بری
پس زنده باد پاییز ....
در نگاه آنها که پرواز را نمی فهمند
هرچقدر اوج بگیری کوچکتر می شوی ......
از دلت خبر ندارم اما چه خوب می خندی ..چه خوب لحظه های تلخ را به خنده ای پیوند می دهی
چه خوب می توانی بخندی در این هیاهوی گریه ...
از دلت چه می دانم ...از دلت چه می دانند ...اما چه خوب می خندی ...دیوانه ی عزیز من ....
گریه کنم یا بخندم . .. تقویم ..این تقویم بی خیال می گوید روز خبرنگار است ..
تبریک ..تبریک به تقویم ...
دلم شاد نمی شود از این روز که روز من است انگار ...
انگار نه انگار .....
۲۰ سالگی سن خوبی ست . آدم چقدر راه پیش رو دارد . یک عالم کار و چقدر حرف زدن ها ..
دانشگاه رفتن ها...کوه رفتن ها .. سینما رفتن ها .. خندیدن ها ...گریستن ها ...
وقتی ۲۰ سالت می شود چقدر امید داری ..امید به آینده ..آینده ای که هنوز خیلی از آن باقی ست
خیلی ..خیلی ..خیلی ...
وقتی هنوز ۲۰ سالت نشده منتظرش هستی تا زودتر برسد .. تا زودتر بزرگ شوی ..تا زودتر ..
وقتی هنوز ۲۰ سالت نشده تو را بکشند به جرم فکر کردن و جوان بودن ...
نفسم گرفته ... تصویر پیکر نحیف سهراب ۱۹ ساله زیر ترمه و گل تا ابد از ذهنم پاک نمی شود..
خدا را شکر که تو هستی ..که هنوز فکر می کنی ..که هنوز امید اینکه کسی هست را در دلم زنده
نگه می داری ..
خدا را شکر که هنوز آنقدر دیر نشده ..هنوز تو هستی که شاملو می خوانی ..که بیضایی را سنگ
نمی زنی به حرف تلخی ..که اخراجی ها را نمی پسندی حتی به میلیون ها میلیون فروش...
خدا را شکر که تو هستی که بی تو دلم بسیار نگیرد و نپوسد و نمیرد ..که دلم به رنگ و لعاب ها و
زرق و برق ها له نشود و بیهوده نشود ..
خدا را شکر که تو هنوز هستی ...
نگاهش می کنم که تمام نگاهش از تمام خواستن ها خالیست .. پشت سر چیزی نیست جز سایه ی
سال ها ..محو و خالی.. و پیش رو ..چیزی نیست ..
خیال می کند که تمام خیال ها را در خواب پیموده و خواب می بیند که خواب دیده است..
چه خواب و خیالی !...
بخواب ..چیزی نیست ...
از این حضور گاه بگاه نگرانی در لحظه هایی که تا سر می جنبانی بی صدا رفته اند ..
از این همه خیال .. این همه خیال دلشوره آور ..از این همه درد ...
امروز را مجال بده ..امروز که در عمق خاطره ای دور ..شادمانی را آرزو می کنم
امروز که تقویم به من می گوید که روزی دیگر است امروز که باید فرق داشته باشد
انگار با بقیه ی روزها ..
همیشه فکر می کنی فرق دارد ..که باید فرق داشته باشد و شاید منتظر معجزه
می مانی تا شب ..وقت خواب روز خاص دیگر تمام شده و تو نمی دانی که چرا
آنطور که باید می بوده ..نبوده است ..روز میلادت.
چه سعادتی ست وقتی که برف می بارد دانستن اینکه تن پرنده ها
گرم است..
چه کنم که تلخ نباشی ؟ چه کنم که بخندی ؟
بخند ..به خاطرمن ..به خاطر تمام حسرتی که برای شاد بودنت
داشته ام ..به خاطر تمام اشک ها و ناله ها ..ناله های در خواب ..
به خاطر تمام کابوس هایی که در بیداری دیده ایم ..من و تو ...
چه کنم که آسوده باشی ؟ که دردها را از یاد ببری ؟ که تلخ نباشی ؟
چرا یاد نگرفته ایم ..چرا نمی توانیم که از ته دل بخندیم ..
اما تو بخند ..به خاطر من و به خاطر تمام تلخی ها که از سر
گذرانده ایم ..